دلم خیلی می سوزه به حال اون کسی که داستانش اینطوریه که
زمانی که صدام به شیعه ها امون نمیداد تو عراق، فرار میکنن میان تو مرز ایران و به عنوان مرزبان مشغول به کار میشه پدر خانواده. یه دختر دارن .
پدر یا شهید میشه یا مفقود. نمیدونم. اما خانواده به کمک بنیاد شهید سرپا می ایسته.
مادر و دختر تنها.
یه پسر ایرانی که اونم از قضا گذشته اش چندان روشن نبوده، پدری که نداره . چون در اثر زیاده روی تو مشروبات و قمار و ... زندگی و جونشو باخته ...
یه پسر ایرونی که مادرش با کلی زحمت بچه هاشو بزرگ کرده ...
یه پسر ایرونی که بهش میگن عصبی.
عصبانیه.
حالا این دختر و پسر با هم ازدواج کردن و یه دختر دارن خودشون ...
اما
شک دارم به خوشبختیشون.
پسر با حقوق پدر زنش سر میکنه.
و مادر زنشو تهدید کرده که اگه با خواهرش (خاله زنش) بگرده ، دخترشو طلاق میده ...
چون اونها بهش گفتن عصبی ...
این دختر اصالتا عراقی رو میبینم
مادرشو
چقدر بدبختی در تمام وجودشون موج میزنه
تسلیم
تضرع
بیچارگی
...
مدام از کلمه "ببخشید" استفاده میکنن.
ولی چیزی وجود نداره که ببخشم.
اعصابم خرد میشه.
همین داستان رو در غالب ایرانی هایی میبینم که پناه میبرن به جایی خارج از این خونه.
اون حس حقارت شاید تا ابد با خیلی هاشون همراه بمونه
علیرغم اینکه ممکنه افراد بزرگی باشن.
علیرغم اینکه باید دونست حتی اگر افراد بزرگی نیستند، نیازی به حقیر شمردنشون نیست ...
دوباره توی ذهن خودم یه پسر انگلیسی میاد به یادم
کسی که وقتی باهاش صحبت میکنی انگار پادشاه زمین و زمانه
انگار تمام دارایی های عالم مال این شخص باشه
کسی که سرطان داره میکشتشه
اضافه وزن ظاهرشو وحشتناک کرده
خبری از زیبایی در او نیست
اما کار میکنه و خودشو سر پا نگه میداره
و با افتخار راجع به خودش و هر انچه که داره صحبت میکنه
از نظراتش دفاع میکنه
حتی اگه بقیه مخالفش باشن
تحقیرش کنن، اون جوابشونو میده
مثل یه سرباز شخصی از شکوه بریتانیای کبیر هنوز هم دفاع میکنه ...
علیرغم اینکه همه میدونیم اون شکوه خیلی وقته مرده و از دست رفته ...
از ثروتهاش صحبت میکنه.
ولی وقتی میری تو کنه زدگیش. میبینی یه زندگی خیلی عادی داره.
و شاید کمی فاصله دار با معمولی حتی ...
ولی چی باعث میشه اون هنوز با افتخار بایسته و حرفشو بزنه و هیچوقت عرق شرم تو پیشونیش نباشه؟
ولی یه کسی دیگه ، مجبور به تحمل شرم باشه، با وجودی که همه دار و ندارشو تقدیم کرده تا زندگی زیبا پیش بره؟
با وجودی که همه چیشو به پای زندگی ریخته؟
اشکم در میاد.
هرکدوم این آدمها ممکن بود من باشم.
خدایا ، کجا باید ایستاد تو این دنیا؟
قدرت.
شاید کلمه آخر باشه.
نفرین بر احساس؟
نمیدونم
گیج و مگنم.
نمیفهمم
سر در نمیارم.
به نظر میاد دنیا شلم شورباتر از اونی باشه که بتونی ازش سر در بیاری...
ما اسیر تاریخ هستیم.
لعنت به گذشته
.
شاید هم ؟
نقطه صفر دلم میخواد.
کجایی نیچه؟
محکم باش رعنای من...ما را در سایت محکم باش رعنای من دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 79